کارگردان: داریوش مهرجویی
نویسندگان: د. مهرجویی، وحیده محمدی فر؛ بر اساس طرحی از گلی ترقی، بر مبنای داستانی از نیکلای گوگول
بازیگران: حامد بهداد، مهناز افشار، رضا عطاران، رؤیا تیموریان، حسن پورشیرازی و همایون ارشادی
اکران: ۱۳۹۲
دکتر فرزاد متین (بهداد) پس از سالها به ایران و خانهی پدری بازمیگردد. مهندس کامبیز (عطاران) در انتظار اوست تا بار دیگر بساط رفاقت و کلهای قدیمی از نو برپا شود. پیش از ورود دکتر، خدمتکار قدیمی خانه در انبار سینی مسی قدیمی عتیقهای را مییابد که سرسلسلهی اتفاقات متعدد بعدی میشود. ورود دکتر همزمان با اتفاق دیگری هم هست: بازگشت حوری یاسمین (افشار) به ایران برای پس گرفتن زمینهای پدری. زنی که به واسطهی خالهخانم (تیموریان) وارد محفل مشترک فرزاد و کامبیز میشود تا دو رفیق قدیمی دل به او ببازند...
خب. انگار این دههی وحشتناک هشتاد بود که داریوش مهرجویی را از ما گرفته بود؛ آقای کارگردان متمرکز بر جزئیات، که بلد بود هر قصهای را، تأکید میکنم که هر قصهای را، در بهترین شکل ممکنَش تصویری کند. مهرجویی محبوب من البته برخلاف خیلیها، مهرجویی دههی هفتاد است و بعد پنجاه. «اجارهنشینها» و «هامون» فیلمهای درستساختهشدهای هستند اما سلیقهی من نیستند. من درامساز متفکر «سارا» و «لیلا» را میستایم. حتا وقتی که در پایان دهه «بمانی» را هم در فرمول تازهی روی دستَش ساخت باز دوستَش داشتم. اما بعد... دوربین روی دست و کادرهای نامتوازن جای آن طمأنینه و دقت را گرفت و به ساخت «مهمان مامان» و «سنتوری» انجامید. دنیای بیقید اولی و پیشنهادش برای فراموشکردن تلخیها را به دلیل مقطع زمانی رخدادش در دل حوادث معاصر آن روزها و پیام «علی بیغم»وارانهاش نمیفهمیدم، و دومی هرچند تا جایی شبیه فیلمهای قدیمیتر بود اما در یکسوم پایانی ناگهان از دست رفت. تا اینجا هم باز مهرجویی را داشتیم؛ هرچند کمرنگتر از دههی هفتاد، اما باز مهرجویی بود و هر فیلمَش یک اتفاق. نیمهی دوم دهه هرچه گذشت اوضاع بدتر شد. کار به «طهران: روزهای آشنایی» و «آسمان محبوب» و رمان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» رسید و انگار این آدم بیحوصله، اصلن مهرجویی نبود. آدمی که از تکتک فیدهای رنگی «لیلا» هم مفهوم میگرفت و قصهای آن قدر ساده را تبدیل به «شاهکار» میکرد، رفته بود.
اول سال ۹۰ که نمایش «درس» را دیدم ذوقزده از تماشای آن، یادداشتی نوشتم و توضیح دادم مهرجوییِ «درس»، شبیه خودش است. شبیه آن فیلمسازی که در سینما گمَش کرده بودیم. از تفنگ روی دیوارش هم استفاده میکند و روند تدریجی تغییر آدمهاش را درست و دقیق درآورده. انگار دههی ۹۰ شروع شده بود. در «نارنجیپوش» کمی اوضاع به زمان پس از «سنتوری» برگشت و حالا با «چه خوبه که برگشتی» میشود مهرجویی پایان دههی هفتاد را دوباره به جا آورد. فیلمسازی که البته هنوز هم سهل میگیرد (و همین باعث میشود فیلم تازهاش باز اثری کامل نباشد) ولی دیگر به جزئیات و بازیها و تکنیکَش بیاهمیت نیست و داستان به ظاهر سادهاش را خوب و کامل تعریف میکند. اصلن مهرجویی وقت اقتباس انگار آدم دیگری میشود. شاید هم اتفاق بد دههی هشتاد، همین دستمایهی خوب نداشتن بوده است. ببینید او با قصههای ساعدی چه کرده. با سلینجر در «پری» یا با ایبسن در «سارا». حتا آن قصهی کوتاه عامهپسندانهی مهناز انصاریان برای «لیلا». اینجا هم پای طرح گلی ترقی و ایدهی قصهای از گوگول در میان است و مهرجویی، سرحال و باحوصله، فیلم خودش را ساخته. کمدی بامزهای که خوب میخنداند (بعد از مدتها به اکثر لحظات یک کمدی از ته دل میخندیدم) و البته پر از ظرافتهای نوشتاری و ایدههای بصری است. دوربین بهرام بدخشانی هرچند روی دست است اما خیلی جاها اصلن این روی دستبودن احساس نمیشود و قابهای ایستای فیلم، یادآور همان مهرجویی دوستداشتنی ماست.
«چه خوبه که برگشتی» را با فانتزی درآمدهاش (که با «آسمان محبوب» غیرقابل مقایسه است)، با زوج رضا عطاران و حامد بهدادش (که دوستداشتنی و قابل همراهیاند) و با آقای مهرجویی سرحالَش به خاطر خواهیم سپرد. مهمتر از اینها با نامَش، که میتواند حرف ما با خود «آقای مهرجویی شگفتانگیز» باشد. چه خوبه که برگشتید آقای مهرجویی.
نویسندگان: د. مهرجویی، وحیده محمدی فر؛ بر اساس طرحی از گلی ترقی، بر مبنای داستانی از نیکلای گوگول
بازیگران: حامد بهداد، مهناز افشار، رضا عطاران، رؤیا تیموریان، حسن پورشیرازی و همایون ارشادی
اکران: ۱۳۹۲
دکتر فرزاد متین (بهداد) پس از سالها به ایران و خانهی پدری بازمیگردد. مهندس کامبیز (عطاران) در انتظار اوست تا بار دیگر بساط رفاقت و کلهای قدیمی از نو برپا شود. پیش از ورود دکتر، خدمتکار قدیمی خانه در انبار سینی مسی قدیمی عتیقهای را مییابد که سرسلسلهی اتفاقات متعدد بعدی میشود. ورود دکتر همزمان با اتفاق دیگری هم هست: بازگشت حوری یاسمین (افشار) به ایران برای پس گرفتن زمینهای پدری. زنی که به واسطهی خالهخانم (تیموریان) وارد محفل مشترک فرزاد و کامبیز میشود تا دو رفیق قدیمی دل به او ببازند...
خب. انگار این دههی وحشتناک هشتاد بود که داریوش مهرجویی را از ما گرفته بود؛ آقای کارگردان متمرکز بر جزئیات، که بلد بود هر قصهای را، تأکید میکنم که هر قصهای را، در بهترین شکل ممکنَش تصویری کند. مهرجویی محبوب من البته برخلاف خیلیها، مهرجویی دههی هفتاد است و بعد پنجاه. «اجارهنشینها» و «هامون» فیلمهای درستساختهشدهای هستند اما سلیقهی من نیستند. من درامساز متفکر «سارا» و «لیلا» را میستایم. حتا وقتی که در پایان دهه «بمانی» را هم در فرمول تازهی روی دستَش ساخت باز دوستَش داشتم. اما بعد... دوربین روی دست و کادرهای نامتوازن جای آن طمأنینه و دقت را گرفت و به ساخت «مهمان مامان» و «سنتوری» انجامید. دنیای بیقید اولی و پیشنهادش برای فراموشکردن تلخیها را به دلیل مقطع زمانی رخدادش در دل حوادث معاصر آن روزها و پیام «علی بیغم»وارانهاش نمیفهمیدم، و دومی هرچند تا جایی شبیه فیلمهای قدیمیتر بود اما در یکسوم پایانی ناگهان از دست رفت. تا اینجا هم باز مهرجویی را داشتیم؛ هرچند کمرنگتر از دههی هفتاد، اما باز مهرجویی بود و هر فیلمَش یک اتفاق. نیمهی دوم دهه هرچه گذشت اوضاع بدتر شد. کار به «طهران: روزهای آشنایی» و «آسمان محبوب» و رمان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» رسید و انگار این آدم بیحوصله، اصلن مهرجویی نبود. آدمی که از تکتک فیدهای رنگی «لیلا» هم مفهوم میگرفت و قصهای آن قدر ساده را تبدیل به «شاهکار» میکرد، رفته بود.
اول سال ۹۰ که نمایش «درس» را دیدم ذوقزده از تماشای آن، یادداشتی نوشتم و توضیح دادم مهرجوییِ «درس»، شبیه خودش است. شبیه آن فیلمسازی که در سینما گمَش کرده بودیم. از تفنگ روی دیوارش هم استفاده میکند و روند تدریجی تغییر آدمهاش را درست و دقیق درآورده. انگار دههی ۹۰ شروع شده بود. در «نارنجیپوش» کمی اوضاع به زمان پس از «سنتوری» برگشت و حالا با «چه خوبه که برگشتی» میشود مهرجویی پایان دههی هفتاد را دوباره به جا آورد. فیلمسازی که البته هنوز هم سهل میگیرد (و همین باعث میشود فیلم تازهاش باز اثری کامل نباشد) ولی دیگر به جزئیات و بازیها و تکنیکَش بیاهمیت نیست و داستان به ظاهر سادهاش را خوب و کامل تعریف میکند. اصلن مهرجویی وقت اقتباس انگار آدم دیگری میشود. شاید هم اتفاق بد دههی هشتاد، همین دستمایهی خوب نداشتن بوده است. ببینید او با قصههای ساعدی چه کرده. با سلینجر در «پری» یا با ایبسن در «سارا». حتا آن قصهی کوتاه عامهپسندانهی مهناز انصاریان برای «لیلا». اینجا هم پای طرح گلی ترقی و ایدهی قصهای از گوگول در میان است و مهرجویی، سرحال و باحوصله، فیلم خودش را ساخته. کمدی بامزهای که خوب میخنداند (بعد از مدتها به اکثر لحظات یک کمدی از ته دل میخندیدم) و البته پر از ظرافتهای نوشتاری و ایدههای بصری است. دوربین بهرام بدخشانی هرچند روی دست است اما خیلی جاها اصلن این روی دستبودن احساس نمیشود و قابهای ایستای فیلم، یادآور همان مهرجویی دوستداشتنی ماست.
«چه خوبه که برگشتی» را با فانتزی درآمدهاش (که با «آسمان محبوب» غیرقابل مقایسه است)، با زوج رضا عطاران و حامد بهدادش (که دوستداشتنی و قابل همراهیاند) و با آقای مهرجویی سرحالَش به خاطر خواهیم سپرد. مهمتر از اینها با نامَش، که میتواند حرف ما با خود «آقای مهرجویی شگفتانگیز» باشد. چه خوبه که برگشتید آقای مهرجویی.

