برچسب‌ها

Children of Men


ابنای بشر

کارگردان: آلفونسو کوآرون
نویسندگان: آ. کوآرون و کلایو اوون؛ بر مبنای رمان پ. د. جیمز
بازيگران: کلایو اوون٬ جولیان مور٬ مایکل کین٬ پم فریس
محصول ۲۰۰۶ انگلستان، ۱۰۹ دقیقه

سال ٢٠٢٧، لندن. اتفاق هايي ناگوار با دلايلي نامشخص دنيا را اسير آشوبي فراگير کرده است. ١٨سال از تولد آخرين کودک گذشته و به‌نظر مي‌رسد اگر معجزه‌اي رخ ندهد نسل بشر از ميان خواهد رفت. انگلستان تنها کشوري است که با کمک نيروي نظامي خود مرزهاش را بسته و سعي دارد تا از بروز هرگونه ناآرامي جلوگيري کند. ظاهرن انگلستان تنها کشور امن است و سيل پناهندگان به سوي اين کشور سرازير شده است. متعاقب چنین تصمیمی گروه‌های آزادی‌خواه هم در دفاع از حقوق پناه‌جویان تشکیل شده و فعالیت می‌کنند با این حال تئودور (اوون) که زمانی یک فعال سیاسی بوده، خودش را از اين جريانات کاملن کنار کشيده؛ البته تا روزی که جولین (مور) همسر سابق و عشق ازلی‌اش که رهبري يکی از همین گروه‌های آزادی‌خواه یا به گفته‌ی مقامات تروريستي را به‌عهده دارد سر راه‌َش سبز می‌شود و از او مي‌خواهد تا برگه‌هاي لازم براي خروج پناهنده‌اي به نام کِي را از کشور فراهم کند. تئودور درخواست جولین را قبول می‌کند بی‌آن‌که بداند کِی مادر نخستین فرزند نسل تازه‌ی انسان است و او پذیرفته از تنها زن باردار جهان تا رسیدن به آب‌های آزاد مراقبت کند.
+
آلفونسو کوآرون سه فیلم شاخص دارد که کارنامه‌اش را تقسیم‌بندی می‌کند. برای کسی که می‌توان او را لوک بسون سینمای مکزیک دانست مسیری مشابه هم ترسیم شده است. با یک فیلم مکزیکی مثل «مادر تو را هم» ناگهان همه نگاه‌ها به سمت او برگشت، با «هری پاتر و زندانی آزکابان» و اعتماد برادران وارنر به او همه حدس زدند که قضیه کشف یک هنرمند-صنعت‌گر در میان است و حالا با «ابنای بشر» او مختصات خودش را پیدا کرده. فیلم تازه همان‌قدر دقیق و ریزبینانه است که «مادر تو را هم» بود و همان‌قدر حرفه‌ای و سینمایی که «هری‌پاتر» سوم. اگر در تمام پس‌زمینه داستان ظاهرا جوانانه یا عاشقانه «مادر تو را هم» یک اعتراض سیاسی تند را می‌شد پی گرفت و دوربین بازیگوش کوآرون لحظه‌ای از عمق غافل نمی‌شد، در «هری‌پاتر»ی که بی‌شک بهترین نسخه سینمایی فیلم تاکنون هم هست باز کوآرون از هیچ چیزی کوتاه نیامده. باز هم دوربینش در حال کشف‌کردن دنیای رولینگ همراه تماشاگر است و طنز و سیاهی توامان نثر رولینگ چنان که هست به فیلم منتقل شده. اصلا این خصیصه «کشف» را باید ویژگی دوربین کوآرون دانست. در همین «ابنای بشر» سکانس حیرت‌انگیزی‌ست که دوربین همراه تئو راه می‌افتد و از میانه کارزار تا یک ساختمان قدیمی بی‌انقطاع پیش می‌رود. اینجا تئو دنبال چیزی‌ست که نیاز به جست‌وجو دارد و دوربین هم هرچند متوجه اوست اما به شکلی مجزا کشف می‌کند و واقعیت را روی سر بیننده‌اش می‌کوبد. اگر فیلم را دیده‌اید گمانم نیازی نباشد راجع به تاثیر آن قطرات خونی که روی دوربین می‌ریزد و هوشمندی کوآرون در حفظ آنها در حاصل نهایی کارش حرفی بزنم.
+
در تیتراژ «هزارتوی پن» نام آلفونسو کوآرون به عنوان یکی از تهیه‌کنندگان فیلم آمده و در هالیوود روی او حتی بیشتر از آلخاندرو گونزالز ایناریتو حساب باز می‌کنند. اگر ایناریتو صرفا دغدغه فیلمساز جهان‌وطن‌بودن دارد، کوآرون یک اسپیلبرگ مکزیکی است. کسی که می‌خواهد رویاهایش را روی پرده ببیند و به هرآن‌چه که رویاست ایمان دارد. ساخته‌شدن «ابنای بشر» را تنها با چنین دلیلی می‌شود توجیه کرد. این که باور داشته باشی می‌توان آخرالزمانی متفاوت با آنچه دیگران تصویر کرده‌اند ساخت و به قصه درخشان پ.د. جیمز هم صرفا در حد یک خمیرمایه نگاه کرد. ویژگی بارز دنیای «ابنای بشر» حرکت همزمان در گذشته و آینده است. ظاهر ماجرا قصه‌ای است که در آینده می‌گذرد ولی در بطن همه‌چیز تصویر گذشته دردناکی‌ست که بشر پشت سر گذاشته. حرکت‌های انقلابی، خشونت قرون وسطایی و جنگ به شیوه آنچه جهان دوبار به شکل جهانی تجربه‌اش کرده اتفاق پس‌زمینه فیلم است. چیزی که در کتاب شکل کم‌رنگ‌تری دارد. برای همین نسخه سینمایی «ابنای بشر» صرفا یک اثر علمی-تخیلی که در آینده‌ای نزدیک می‌گذرد نیست. فیلم در بسیاری لحظات چنان تصویر آشنایی دارد که بیننده می‌تواند جزییات را هم کامل به جا بیاورد و اصلا صحنه‌ای که تئو در ابتدای فیلم از کافه بیرون می‌زند مگر کارکردی غیر این دارد؟ شهری را می‌بینیم که تنها آشفته‌تر از واقعیت کنونی‌ست و پایین تصویر تاریخ داستان حک می‌شود که بیشتر از تصویر تماشاگر را غافلگیر می‌کند.
+
«ابنای بشر» تثبیت کوآرون را در سینمای امروز به دنبال دارد. اما فراتر از این، خود فیلم قله‌ای است دست‌نیافتنی که بعید به نظر می‌رسد فیلمسازی که آن را ساخته هم بتواند نزدیکش شود. آخرالزمان فیلم تنها نگاه تیره و نافذ استنلی کوبریک را به یاد می‌آورد، بازیگوشی‌های بصری‌اش خاص سینمای اسپیلبرگ است و واقع‌نمایی و جسارت‌هایش ویژگی بارز سینمای پولانسکی‌ست. کدام فیلمسازی را در همه این سال‌ها دیده‌اید که بتواند این دنیای سه‌گانه را در یک بستر موفق جا دهد و باز هم زبان خاص خودش را داشته باشد؟
سینمای کوآرون لحن و زبان دارد. چه پشت دوربین «مادر تو را هم» ایستاده باشد، چه «هری پاتر و زندانی آزکابان» بسازد و چه فیلمی از جنس «ابنای بشر». در زمانه‌ای که کمپانی‌ها همه‌چیز را قبضه کرده‌اند و بر سر هر کوی و برزن مرگ مولف را فریاد می‌زنند، آلفونسو کوآرون یک غنیمت بزرگ است و فیلمش شگفت‌انگیزترین اثری که در این چندسال به نمایش درآمده. این بهترین آخرالزمان سینماست؛ حتی اگر همه‌چیز به یک جور ذوق‌زدگی تعبیر شود.