برچسب‌ها

ملکه

کارگردان: محمدعلی باشه‌آهنگر
نویسندگان: محمدرضا گوهری، م. ب. آهنگر
بازیگران: میلاد کی‌مرام، حمیدرضا آذرنگ، مهدی سلطانی، هومن برق‌نورد، همایون ارشادی و مصطفا زمانی
اکران: ۱۳۹۲

۱۳۶۷. پالایشگاه آبادان در کنار رود اروند. سیاوش (کی‌مرام) دیده‌بان تازه‌ای است که به جای جمشید (زمانی) و دو دیده‌بان بعد از او که هیچ‌کدام مدت زیادی دوام نیاورده‌اند، به دیدگاه مرزی فرستاده شده، اما او هم توان انجام کاری را که جمشید پنج سال انجام می‌داده و تمام چهار جاده‌ی آن سوی مرز را زیر نظر داشته، ندارد. خودش می‌گوید این دیدگاهی نبوده که جمشید از آن قبضه‌های ایرانی را هدایت می‌کرده ولی نه سیف‌الله (آذرنگ) و نه سرگرد امجد (سلطانی) که پیش‌تر با جمشید کار کرده‌اند و نه عیسا (برق‌نورد) که مسئول ادوات منطقه است، حرف‌َش را باور ندارند. سرانجام سیاوش به شکلی اتفاقی از روی سیم تلفن کشیده‌شده به داخل یکی از بویلرهای پالایشگاه، به دیدگاه اصلی جمشید می‌رسد که در تمام این مدت آن را از همه مخفی کرده بوده. بر فراز بویلر، سیاوش دفترچه‌ی جمشید را در کنار پیکرش می‌یابد و‌‌ همان کاری را آغاز می‌کند که جمشید پیش‌تر می‌کرده، اما اولین هدف‌گیری‌اش، او را از حس قدرتی که پیدا کرده، می‌ترساند. او سربازان یک فرمانده‌ی عراقی (ارشادی) را حین سرشماری می‌کشد تا ثابت کند دیده‌بان بی‌عرضه‌ای نیست. سیاوش تصمیم به فرار از موقعیتی که در آن قرار گرفته می‌گیرد، اما جمشید مقابل‌َش ظاهر می‌شود و می‌گوید حالا که دیدگاه را پیدا کرده، باید تا ته‌َش را برود... 
این بزرگ‌ترین نمایش قدرت فنی سینمای ایران در تمام این سال‌هاست. به دور از شلوغ‌کاری‌هایی بی‌حاصل نظیر «دوئل»، و یک پله بالا‌تر از کارهای متأخر رسول ملاقلی‌پور که تا امروز حداکثر توان فنی سینمای ایران در ژانر جنگ محسوب می‌شدند. از این گذشته، نگاه انسانی و ضد جنگ ملاقلی‌پور، این‌جا با یک فیلم‌نامه‌ی کم‌نقص (که تدوین مجدد و کاستن از حجم زیاده‌گویی‌ها هم بسیار به کمک‌َش آمده) تکمیل شده، تا حالا بتوان کنار دو سه نام مهم و ثابت سینمای جنگ، و در فقدان ملاقلی‌پور، جایی برای باشه‌آهنگر خالی کرد. به‌ویژه که «ملکه» ناخودآگاه یادآور حال‌وهوای خاص فیلم‌ساز درگذشته‌مان نیز هست. 
«ملکه» در نخستین تماشا به‌نظرم «حیف‌شده» آمد. بیش از ۴۰دقیقه طول می‌کشید تا فیلم وارد قصه‌ی اصلی‌اش شود و پس از آن هم، ذهنِ پر از خرده‌قصه و شخصیت‌های فراوان، خسته‌تر از آن بود که ریزه‌کاری‌ها و جزئیات داستانی را کنار هم بچیند. برای همین، وجه بصری فیلم، بیش‌تر از داستان پُر فراز و نشیب‌َش به چشم‌َم آمد و مجذوب‌َش شدم. در تماشای دوباره‌ی فیلم (نسخه‌ی اکران عمومی)، از‌‌ همان دقیقه‌ی ۲۰، قصه‌ی «ملکه» راه افتاد و نسخه‌ی کوتاه‌شده، برایم به یک تجربه‌ی تازه‌ی سینمایی منجر شد. این که با یک متریال ثابت و فقط با تغییر در چینش و دور ریختن زوائد، یک فیلم صرفن «خوب» می‌تواند به یک فیلم چهارستاره بدل شود. با حذف دقایق ابتدایی و خرده‌قصه‌هایی که جلو‌تر هیچ کمکی هم به‌مان نمی‌کردند، حالا با یک فیلم‌نامه‌ی قصه‌گو سروکار داریم که هر پرده‌اش سر جای خودش اوج و فرود لازم را پیدا کرده و آدم‌هاش یقه‌ی مخاطب را برای هم‌راهی‌گرفتن تا ته به سهولت می‌گیرند. تم اصلی داستان، قرارگرفتن یک انسان در موقعیت گرفتن یا نگرفتن جان دیگران، و اما و اگرهای چنین موقعیتی در جنگ، که حساسیت موضوع را دوچندان می‌کند، خیلی زود برای بیننده هم‌‌ همان‌قدر مهم می‌شود که برای کاراکتر محوری داستان، و البته دیده‌بان قبلی، و هرچه پیش‌تر می‌رویم، ما هم مثل سیاوشِ «ملکه» تازه متوجه خطرات و پی‌آمدهای بعدی در موقعیت «توان زندگی‌دادن و گرفتنِ جان» قرار می‌گیریم. درست‌‌ همان‌وقت که لبخند رضایت از نگرفتن یک جان روی چهره می‌نشیند، سؤال بعدی از راه می‌رسد که «اگر همین حالا، نجات‌یافته، قاتل یکی از خودی‌ها شود چه؟» و وقت کشتن و بی‌رحمی، این سؤال که «چرا باید آدم‌هایی که این‌قدر مشخصات مشابه با خودت دارند کشته شوند؟». «ملکه» تمام این موقعیت داستانی دشوار را دقیق و بی‌دست‌انداز تعریف می‌کند و مخاطب‌َش را هم داخل قصه‌اش می‌کشد؛ تا به این دیالوگ جمشید برساند که: «شاید قرارگرفتن در این دیدگاه (همان موقعیت یگانه‌ای که ذکرش رفت) فقط برای گرفتن تلفات نباشد. یک شهر زیر پای تو است. شهری که می‌توانی مردمان‌َش را از مرگ نجات دهی.» چکیده‌ی آن‌چه ذات جنگ با عراق برای ایران بود: دفاع از حق خود، نه پیش‌روی و حمله.
فیلم، کلکسیونی از توانایی فنی و اجرایی عوامل پشت دوربین و جلوی دوربین‌َش است. زوج باشه‌آهنگر و فیلم‌بردارش علیرضا زرین‌دست، پس از «فرزند خاک»، این‌جا به یک هماهنگی حیرت‌انگیز رسیده‌اند. حرکات دوربین زرین‌دست بر فراز دیدگاه و جسارت تصویرکردن دوربین لرزان دیدگاه در بخش عمده‌ای از زمان فیلم، تصمیم دونفره‌ای است که باید تحسین‌َش کرد. طراحی صحنه، دکور‌ها و لباس، کار عباس بلوندی، لحظه‌ای تردید در رخ‌داد قصه در دهه‌ی شصت باقی نمی‌گذارد و موسیقی حسین علیزاده (که امکان ندارد بدون خواندن نام‌َش در تیتراژ از روی سازبندی یا ملودی متوجه شوید آهنگ‌ساز فیلم است) در کلاس یک موسیقی فیلم بین‌المللی، درست و به‌موقع است و اندازه. بازیگران هم ورای انتظاری هستند که دیدن نام‌شان در تیتراژ موجب می‌شود. میلاد کی‌مرام و مصطفا زمانی، هم بده‌بستان خوبی دارند و هم، هیچ شباهتی به تصویر پسر جوان خوش‌چهره‌ی مورد انتظار هواداران‌شان ندارند. بار بخش عمده‌ای از فیلم بر دوش کی‌مرام است و او در نخستین نقش بزرگ‌َش در سینما، همانی شده که باید. دو بازیگر مکمل اصلی یعنی حمیدرضا آذرنگ و مهدی سلطانی هم به نقش دو قبضه‌چی، یکی سپاهی و دیگری ارتشی، وجوه نادیده‌ی زیادی به نقش‌هاشان تزریق کرده‌اند و حضور چشم‌گیری دارند.
عرضه‌نشدن «ملکه» در عرصه‌ی بین‌المللی (احتمالن به‌دلیل وجوه ضدجنگ و دوری‌اش از تصویر رایج سینمای دفاع مقدس، که به‌ رغم داشتن تهیه‌کننده‌ی دولتی، سبب شده کاری برای پخش جهانی‌اش انجام نشود و حتا در داخل هم با دو سال وقفه اکران شود) یک خیانت کامل به سینمای ایران است. فیلم، هم‌ردیف آثار جنگی متفاوت این سال‌ها، این توانایی را دارد تا مخاطب بین‌المللی داشته باشد و در سطحی دیگر دیده شده و مورد بحث قرار گیرد. اتفاقی که مثلن در ابتدای دهه‌ی قبل برای «سرزمین هیچ‌کس» دنیس تانویچ افتاد و به‌شدت معتقدم فیلم باشه‌آهنگر، یک قدم از آن فیلم و نمونه‌های مشابه‌َش جلو‌تر است و حرف جهانی‌تری می‌زند.
حالا می‌شود تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی «بیداری رؤیا‌ها» را نادیده گرفت و در ادامه‌ی مسیر «فرزند خاک»، باشه‌آهنگر را از یک سو تکنسینی تمام‌عیار دانست که نه‌تنها می‌تواند لحظه‌هایی خوب در سینمای جنگ بسازد، که آثارش پرحس‌وحال و تأثیرگذارند، و از سوی دیگر، گفت که با «ملکه» به یک زبان خاص خود دست پیدا کرده؛ زبانی انسانی، که جهانی است و می‌تواند اعتبار در سنگری دیگر برای سینمای ایران باشد.