نویسنده و کارگردان: پیمان معادی
بازیگران: مهناز افشار، صابر ابر، ویشکا آسایش، حسین پاکدل، حسن معجونی، زانیار خسروی، شیرین یزدانبخش، امیر پوریا، آناهیتا افشار و الهام کُردا
اکران: ۱۳۹۲
علی (پاکدل) همسر دندانپزشک رؤیا (افشار) برای یک سفر کاری به آلمان میرود. تماس تلفنی پرهام (خسروی) پسری که عاشق نسیم (آناهیتا افشار) یکی از شاگردان پیانوی رؤیاست، او را به سفر علی و غیبت همزمان نسیم مشکوک میکند و در جستوجوی واقعیت، سرانجام از بهروز (معجونی) که دوست خانوادگی مشترکشان است میشنود که همسرش در این مدت به او خیانت میکرده. علی غیابن تقاضای طلاق میکند و رؤیا با کمک و حمایتهای دوست صمیمیاش مریم (آسایش) که خودش بهدلیل سختگیریهای بهروز از او جدا شده، سعی میکند زندگی تازهای بسازد. آشناییاش با نریمان (ابر) برادر یکی از زنان همسایه (کردا) مسیر این زندگی تازه را هموارتر هم میکند، اما علی بازمیگردد و خواهان بخشیدهشدن و پیگرفتن زندگی ۱۴سالهشان است. خواستهای که با حس تازهی رؤیا نسبت به نریمان، او نمیداند امکانَش وجود دارد یا نه؛ و این تردید را با خود علی هم در میان میگذارد.
برخلاف تصورم پیش از دیدن فیلم، حُسن «برف روی کاجها»، پیمان معادیِ کارگردان است، نه پیمان معادیِ فیلمنامهنویس. داستان، تا نیمهی مسیر خوب پیش میرود، شخصیتها را میسازد، ضربهی اصلی را درست وارد میکند و آدمها را جوری میچیند که تماشاگر میتواند فارغ از جهان داستان، در جهان واقعی هم با مابهازاهای بیرونی آن، قصهی خودش را بسازد. مشکل از جایی پیدا میشود که معادی این جهان واقعی را تبدیل به جهان دستساز خودش میکند. محلهی ملموس و رفقای پنهانکار و همسایههای دائمن حاضر، جای خودشان را به دنیایی میدهند که نویسنده برای پیشبرد قصهاش به آن نیاز دارد. با ورود جدیتر صابر ابر به قصه، انگار جنس محله عوض میشود. رؤیا جوری رفتار میکند که انگار فراموش کرده اطرافَش را چه آدمهایی پر کردهاند و شکل حضورش در محل، هیچ ربطی به آن فضاسازی نیمهی اول قصه ندارد.
اصل ماجرا این است که کاراکتر صابر ابر پرداخت دوگانهای دارد. نه یک عاشق بیکله است (چنانکه در فصل نشاندادن لباسها از داخل خانه به سمت بالکن، نشان میدهد که معادی این رگه را در کاراکترش میخواسته) و نه مرد ایرانی به مفهوم سنتیاش (که باز در همان فصل با تأکید روی دیدهشدن داخل خانه از بیرون نشان میدهد). این دو ترکیب با هم در یک کاراکتر جمع نمیشود و اگر هم قرار است در دنیای فیلمساز جمع شود، صابر ابر نمیتواند چنین کاراکتری بسازد. کاری که مهناز افشار به شکل باورپذیری انجام میدهد و تناقضهای کاراکترش را (که معلم پیانو و همسر یک دکتر است، اما مانند یک زن کاملن سنتی و بیدستوپا زندگی میکند) قابل باور درآورده.
ولی صبر کنید. اوضاع این قدرها هم بد نیست. در برابر همهی این کاستیهای داستانی، فیلم یک اجرای دقیق و حسابشده دارد که نشان میدهد معادی روی جنس تصویری سینمایی که برگزیده تسلط دارد و در چینش نماها و اندازهی صحنههاش جوری عمل میکند که تماشاگر را به راحتی با داستانَش پیش میبرد. برای همین است که تماشاگر به راحتی تا انتها با فیلم پیش میرود و البته با پایان غافلگیرکننده و کاملن بهجا و متقاعدکنندهی فیلمنامه، معادی سرنوشت فیلم را از «متوسط»ماندن برمیگرداند و تو را متقاعد میکند که فیلم خوبی دیدهای. فکر نمیکردم کسی این توانایی را داشته باشد که ملال نیمساعت پایانی یک فیلم و تأکیدهای بیجا بر گرهگشایی از کاراکتر آدمها را (نظیر حضور شوهر در خانهی رفقا دقیقن در همان شبی که رؤیا میخواهد به کنسرت برود) با یک مونولوگ کوتاه جبران کند، که معادی چنین کرده. این تنها کمک معادیِ فیلمنامهنویس به معادیِ فیلمساز است که قدر یافتن و داشتن یک «پایان خوب» را میداند. چنین است که مشکلات جهان داستانی اثر، نه در مدت تماشا، که بعد از پایان، یکییکی خودشان را نشان میدهند و این هنر معادیِ کارگردان در طول اجرای قصه و فضاسازیهاش برای اثر است.
«برف روی کاجها» فیلم اول متقاعدکنندهای است که به معادیِ فیلمساز امیدوارمان میکند.

