بهسوی شگفتینویسنده و کارگردان: ترنس مالیک
بازیگران: بن افلک، اولگا کریلینکو، راشل مکآدامز و خاویر باردم
محصول ۲۰۱۲ آمریکا، ۱۱۲ دقیقه
مارینا (کریلینکو) و نیل (افلک) دلباختهی همَند. از پاریس تا آمریکا؛ اما این فقط شروع رابطه است. نیل دلمشغولیهای دیگری دارد و مارینا و دختر ۱۰سالهاش تاتیانا در آمریکا احساس غربت میکنند. مارینا به پاریس برمیگردد و نیل دوباره جین (مکآدامز) را ملاقات می کند که دلدادهای قدیمیست. با این حال مارینا و نیل چیزی را فراموش کردهاند؛ کیفیت رابطهی میانشان چیزی نیست که آسان فراموش شود. آنها با هم و بی هم چیزی کم دارند. نکتهای که با بازگشت مارینا نزد نیل و ازدواجشان ثابت میشود. نظیر این رابطهی عاشقانهی پُر فرازونشیب را پدر کوئینتانا (باردم) که ناظر همهی این رخدادهاست، با خالقَش دارد.
آن نماهای مالیخولیایی و انگار در شگفت از برجهای جهان نو در «درخت زندگی»، کلید ورود به جهان «بهسوی شگفتی»ست؛ اگر بدانیم ترنس مالیک جز در همان نماهای با حضور شان پن در فیلم قبلی، هیچگاه راوی قصهی زمانهی خودش نبوده. معاصرترین داستانی که پیش از پلانهای سرگشتهگی جکِ «درخت زندگی» در بزرگسالی، جلوی دوربین او جان گرفتهاند، داستان جوانان سرکش اواخر دههی پنجاه میلادی است که مالیک آن را بهعنوان نخستین فیلمَش در دههی ۷۰ ساخته است.
حالا مالیک پس از مکاشفهاش در باب تولد (از خلقت و شکلگیری زمین کنونی، تا به دنیا آمدن و رشد یک انسان) که به آن نماهای حیرتزده از وضع کنونی زمین و انسان در پایان «درخت زندگی» ختم شد، حیرتَش را از آنچه که در حوالیاش جاری است، در «بهسوی شگفتی» شکل تصویر میدهد. این دومین بخش از (هنوز) نمیدانم چندگانهی مالیک، میتواند مکاشفهای در باب عشق باشد. اینکه در خطکشی مرزها، در دورافتادن انسان از اعتقاد به نجات نهایی، چه بر سر عشق آمده. درست مثل مارینا که از ۲۷۰ پلهی صومعهی سنمیشل، چنانکه با خودش میگوید، «بهسوی شگفتی» بالا میرود تا «شگفتی» را در تصویر پیش روی آن بلندی پیدا کند، فیلم مالیک هم با مخاطبَش چنین میکند. مسیری سخت، و نه هموار در روایت را، برمیگزیند تا آن کسی که به جادوی مالیک معتقد است، از نیمههای راه دریابد چارهای جز طی مسیر ندارد و در نهایت، آخر راه، همان «شگفتی» در انتظار است. این، تصویری از همهی ما، در رابطه و افتوخیزهای آن است. در مواجهه با مفهومی به نام «عشق» و در برابرش «نفرت»؛ و من چهقدر از آخرین بخش این چندگانهی مالیک میترسم، که طبعن باید مکاشفهاش در باب «مرگ» باشد، اگر همینقدر ملموس و آشنا که تولد و عشق را تصویر کرده، به مرگ برسد.
«بهسوی شگفتی» همذاتپندارانهترین تصویری است که در این سالها از انسان درگیر رابطه در سینما دیدهام. چیزی همتراز «پیش از طلوع» و «پیش از غروب» ریچارد لینکلیتر، اما با کیفیتی دیگر. اگر در کارهای لینکلیتر اصل بر برونریزی افکار به شکل بیپرواست، اینجا همهچیز در درون آدمها اتفاق میافتد. با نجواهای درونی کاراکترها بر روی نگاهها و لبخندهاشان. با برقی که در چشمهاشان دیده میشود، و متقابلن برقی که دیگر نمیبینیم و میفهمیم همهچیز تمام شده است. آدمهای «بهسوی شگفتی» معمولیاند. با ترسها و رؤیاهای همهگانی. با خشمها و خوشیهای همانند. با چیزهایی که میپندارند فقط از آنِ آنهاست، درحالیکه همهی دیگران اطراف هم، چنان عشق میورزند که آنها، و چنان تنفرشان را بروز میدهند که آنها. برای همین است که در هر قدم، میزان آشنابودن موقعیتها و حسها، درگیر میکند و هر تصمیم تازهی آدمهای داستان، جایی از لوح خاطرههای خصوصی را خراش میدهد و زخم تازه میکند. مدتها بود، فیلمی، چنین به شخصیترین بخشهای وجودم سرک نکشیده بود. بخشی از این حس را در «درخت زندگی» تجربه کرده بودم، ولی اینجا چیزی ورای همذاتپنداری جریان دارد. فاصله، خیلی کمتر از فاصلهی یک مخاطب با تصویر روی پرده است.
همانند همهی ساختههای مالیک، باز این زندگی است که چشم ناظر کاراکترهاست و نه قابهای مرسوم سینمایی. طبیعت و حیوانات، حتا ساختمانها و ابزار دست بشر، اهمیتی (اگر نگویم بیشتر) همسان کاراکترها دارند و دوربین، همانند یک عابرِ در گذر، از روی رفتارهای بدن به سهولت میگذرد. گاهی تنها ثانیهای از یک نگاه را میبیند و نه حتا که قاب بگیرد. زبان مشترک مالیک و فیلمبردارش امانوئل لوبسکی که انگار دیگر سلیقهی بصریشان دقیقن منطبق بر هم شده، یگانه است و بیشباهت به هر چیز دیگری که تاکنون سینما تجربه کرده است. نتیجه این که، ما وارد بخشی از زندگی جاری (گیرم در گوشهای دیگر از جهان) میشویم و هیچ کجا «سینما» خودنمایی نمیکند، درحالیکه ناظر کار یکی از مهمترین فیلمسازان تاریخ سینما هستیم که اساس کارش مبتنی بر تکنیک و دستور زبان منحصربهخود است. کارگردانی که میتواند از اولگا کریلنکو، بازیگری معمولی در سینمای جریان اصلی، مارینای خودش را بسازد، انگار که او را همینجا برای اولینبار ملاقات کردهایم. کارگردانی که به جای آن فاصلههای چندساله (و در بلندترین وقفه، بیست سال دوری از سینما) حالا به فاصلهی یک سال، دو شاهکار پیاپی ساخته، و در روزگار پایان قصههای شنیدهنشده، از آشناترین چیزها، بدیعترین روایتهای ممکن را پیش چشم میگذارد. مالیک از معدود کسانی است که هنوز هم بلدند ما را به سوی شگفتی ببرند.
