آلمانی خوبکارگردان: استیون سودربرگ
نویسنده: پل آتانسیو؛ بر مبنای رمانی از جوزف کنون
بازیگران: جرج کلونی، کیت بلانشت و توبی مگوآیر
محصول ۲۰۰۶ آمریکا، ۱۰۵ دقیقه
برلین. ۱۹۴۵. جیک گیزمر (کلونی)، یک خبرنگار جنگی، قرار است اخبار مربوط به یک کنفرانس صلح را پوشش دهد؛ کنفرانسی که پس از پایان جنگ و شکست آلمان برگزار میشود. جیک پیش از این هم در برلین بوده. سالها پیش برای پوشش خبری اخبار جنگ و البته درگیر ارتباط عاطفی عمیقی با لنا (بلانشت). دیدار دوباره با لنا این بار در یک بار قدیمی اتفاق میافتد، وقتی که او در پسوند فامیلیاش عنوان برانت را به نشان همسر امیل برانت بودن دارد. آلمانی مشهوری که هم نیروهای آمریکایی و هم روسها دنبال او هستند. این اما آخرین شب آرامش برای جیک است. از صبح روز بعد، این دیدار با لنا، او را وارد یک ماجرای جنایی که تنها متهمَش است، و البته، یک بازی تعقیبوگریز تمامعیار در برلین میکند.
هنر استیون سودربرگ این است که همیشه میتواند غافلگیرت کند. از دستمالیشدهترین سوژههای جهان میتواند فیلم غریبی مثل «full frontal» بسازد و از آمادهترین لقمه برای فتح قله، فیلم نچسبی مثل همین «آلمانی خوب». هنر سودربرگ این است که اینجا با جرج کلونی و کیت بلانشت بهجای «کازابلانکا»ساختن، تریلرساختنَش گل میکند و شانس ساختن رومانسی را که میتوانست در دل جنگجهانی یادآور عاشقانههای باشکوه کلاسیک باشد، خیلی راحت از دست میدهد.
مشکل فیلم بیش از هرچیز تیم بازیگریاش است. بلانشت بیشتر از اینکه اینگرید برگمن باشد، شبیه گاربو است و کلونی هرچند بوگارت است اما فیلمی که قهرمانَش یکسکانس در میان، یکبار کتک میخورد و یک بار خودش را درمان میکند، از اساس نیازی به بوگارت ندارد. هیچکدام از نقدهای تند و تیز فرنگی را راجع به فیلم باور نکردم، تا خودم فیلم را دیدم. «آلمانی خوب» واقعن همانقدر بد است که همه گفتند و نوشتند. فیلمی که به جرأت فقط یک دیالوگ خوب دارد. جایی که مرد پس از دیدن محبوبهاش و در شرایطی که مدتها از او دور بوده، وقت مستی بعد از رفتن زن میگوید «فکر نمیکردم اینجوری ببینمَش...» و بعد، انگار که یادش میافتد در همین حالت هم هنوز دوستَش دارد، خودش را اصلاح میکند: «فکر نمیکردم دوباره ببینمَش...».
