اطلس ابرنویسندگان و کارگردانان: اندی و لانا واچوفسکی، تام تیکور
بازیگران: تام هنکس، هالی بری، جیم برودبنت، سوزان ساراندون، هوگو ویوینگ، جیم استرجس، دونا بائه، بن ویشاو و هیو گرانت
محصول ۲۰۱۲ آلمان و آمریکا، ۱۷۲دقیقه
زمانی دور در آیندهی پس از نابودی زمین، زاخاری پیر (هنکس) پای آتش برای نوادگانَش شش داستان رخ داده بین سالهای ۱۸۴۹ تا ۲۳۴۶ را تعریف میکند که قهرمان آخرین آنها خود و همسر کنونیاش (بری) هستند. داستانهایی در بسترهای مختلف فرهنگی و جغرافیایی که همهشان به نتیجهای واحد میانجامند.
«اطلس ابر» بر پایهی مرعوبکردن مخاطب با تصاویر حیرتانگیز و گرفتن فرصت فکرکردن به دلایل ماهوی کنار هم بودن شش خط قصهی اصلیاش نوشته و کارگردانی شده. فقط اینکه یادم نمیآید کسی به واچوفسکیها یا تام تیکور تعهدی داده باشد که حاضر است حدود دو ساعت وقتَش را پای تصاویری بیربط بگذارد، تا تازه آنها قصد کنند پس از دقیقهی ۱۲۰، یک ساعت دیگر، قصه تعریف کنند. اگر «ماتریکس» اول موفق بود و البته فیلم خوبی هم بود، یک دلیل ساده داشت. قبل از بدلشدن به یک کلاسِ «درس اخلاق»، «سینما» بود. قصهاش را جذاب تعریف میکرد و در پسزمینهی این قصه، حرفی فراتر از سینمای اکشن عامهپسند روز هم میزد. در «اطلس ابر» ماجرا دقیقن وارونه است. چندین داستان موازی با زرق و برق زیاد و به قصد مرعوبکردن تماشاگر در هم تنیده میشود تا دست آخر به یک پیام اخلاقی اولدفشن برسیم، که مثلی قدیمی، به خوبی همهی آن را ادا میکند: «یک دست صدا ندارد».
قبول کنید ۱۷۲دقیقه پیگیری چندین خط داستانیِ بیدلیل پیچیده و پس و پیش تعریف شده، برای رسیدن به موعظههایی، از قبیل «قطرههای اقیانوس هستند که اقیانوس را میسازند» یا اینکه نهضت مخالفت با بردهداری در زمان خودش همانقدر غیرممکن به نظر میرسیده که تمام نهضتهای مقابله با ظلم، دیکتاتوری و انحصار در سالها -و اینجا، قرنها-ی بعدی، یا حتا دومینویی در تناسخ که از تئوری «واکنش پروانهای» هم بهره میبرد، دست آخر، قدری عبث جلوه میکند. همانقدر که پیامها و اشارات مستقیمتر «ماتریکس»های بعدی، باعث شد هیچکدام به اندازهی فیلم اول، فیلمهای مهم و بهدردخوری نباشند.
اینجا البته نام تام تیکور هم به اندازهی واچوفسکیها با اهمیت است، هرچند کارگردان بیشتر از حد تحویلگرفتهشدهی «بدو لولا، بدو» و «عطر» اثر چندانی روی کلیت فیلم ندارد، و کار طراح چهرهپردازی فیلم، بیش از او به چشم میآید. پس از «بینالمللی» که سبب قطع امید خیلی از هواداران تیکور از او شد، این حدِ «نشانه» از تیکور نداشتنِ «اطلس ابر»، میتواند تیر خلاص به کارنامهی یکی دیگر از امیدهای سینمای مستقل تلقی شود؛ هرچند پیشتر و زمان نمایش «عطر» هم نوشته بودم که در کار تیکور بیشتر «ادا» و «جلوهگری خودنمایانه» میبینم، تا سینمای ناب، و آنچه نامَش را خلاقیت منحصربهخود یک کارگردان میگذاریم.
میماند چند دیالوگ خوب، چند خرده قصهی جذاب (که قطعن قوتَش را از خلاصهشدن یک فصل از رمان دیوید میچل در چند دقیقه میگیرد و ربطی هم به داستان اصلی ندارد)، چشماندازهایی که در برخی لحظات مسحورکننده است و بازیهای خوب بازیگران کمتر ستارهی فیلم که خیلی بهتر از تام هنکس، هالی بری و هیو گرانت هستند. از جیم استرجس، دونا بائه و بن ویشاو حرف میزنم. برای این چند دلیل ساده، اگر آمادگی شرکت در یک ماراتون ۱۷۲دقیقهای را دارید، «اطلس ابر» به یک بار دیدنَش میارزد.
