کارگردان: رومن پولانسکی
نویسنده: رابرت هریس و ر. پولانسکی؛ براساس رمانی از ر. هریس
بازیگران: اوان مگرگور، پیرس برازنان، کیم کاترال، اولیویا ویلیامز
محصول ۲۰۱۰ انگلستان، فرانسه و آلمان، ۱۲۸ دقیقه
بازیگران: اوان مگرگور، پیرس برازنان، کیم کاترال، اولیویا ویلیامز
محصول ۲۰۱۰ انگلستان، فرانسه و آلمان، ۱۲۸ دقیقه
در اینکه نويسندهي در سايه يکي از پنج فيلم مهم کارنامهي رومن پولانسکيست (بهترينش؟ نه... حالا زود است) شکي نيست. در اينکه بازگشت فيلمساز کهنهکار پس از شانزدهسال نااميدي مطلق و ساخت بدترين فيلمهاي اين سالهاش (شک داريد که پيانيست چهقدر فيلم بديست؟ يا اوليور توئيست بدترين فيلمش است؟ پس چرا اين يادداشت را ميخوانيد؟) است هم نبايد شک کرد. پولانسکي نويسندهي در سايه، سرحال است و پشت هر پلان فيلم ميتوان رومن کبير را ديد و مهر نامرئي او را پاي بازيها و فضاسازيها حس کرد. همهي اينها درست. ميخواهم دربارهي چيز مهمتري حرف بزنم.
+
ايدهاي وجود دارد که خالق يک اثر بخشي از جهان آنچه را که خلق کرده خودآگاه است و بخشي از ناخودآگاه درون اثر جان ميگيرد. در واقع تأويلهاي فرامتني از يک اثر حاصل چنين اتفاقيست. چيزهايي که گاهي وقتها خالق منکرش ميشود و ميگويد اصلاً چنين قصدي نداشته و قرار نبوده چنين برداشتي از اثرش انجام شود. گفتهي خالق از اين رو ديگر اهميتي ندارد که اثر پس از خلق، زندگياش را در دنياي واقعي بهشکل مستقل ادامه ميدهد و فارغ از نفس دميدهشده در آن، بايد ارزيابياش کرد. نويسندهي در سايه بهشکل عجيبي اجراي محض چنين عقيدهاي در واقعيت است؛ چنانکه داستانش هم دربارهي نويسندهايست که پس از مرگ در بطن ديگري روزگار ميگذراند و بيتاب فاششدن حقيقت است و پس از قهرمان قصهي پولانسکي به قالب کس ديگري در خواهد آمد و ادامه خواهد داد. ميخواهم بگويم که شايد حتا خود کارگردان هم متوجه اين کليت نشده باشد که در نگاه از بالا، فيلمش ميتواند قصهي يک شبح باشد. در جاهايي گامهايي به اينسو برداشته اما اگر قصد چنين کاري را داشت، بايد وحشيانهتر و بيرحمتر با داستان مرجع روبهرو شد. پولانسکي جابهجا نشانه گذاشته و باقي ماجرا را به خود اثر و کساني واگذار کرده که طرفدار خوانشهاي بيرون متن هستند. نويسندهي در سايه، الان ميان زمين و آسمان است. پولانسکي ميتواند مقابل استوديو و سرمايهگذاران مدعي باشد يک تريلر پرتعليق ساخته و همهي برداشتهاي دنياي شخصياش را نفي کند و ما ميتوانيم او را ستايش کنيم که چون يک مؤلف اصيل هرچه را که براي عيش نياز داريم در دستانمان گذاشته و ميتوانيم پازل خودمان را بسازيم. چه حس خوبي دارد ماندن ميان زمين و آسمان پولانسکي. چه جاي خوبيست چنين برزخي.
ايدهام دربارهي نويسندهي در سايه چنين چيزيست. اينکه قهرمان اصلي نويسندهي در سايه اصلاً يک آدم نيست. شبحيست سرگردان ميان آدمها و قصههايي که پيشتر مايک مکآرا را در خودشان گرفتار کرده بودند. انگار شبح او باشد پس از قتلش. اينکه چندجايي خودش را Ghost معرفي ميکند دمدستيترين مثال براي چنين فرضيهاي و راحتترين کليديست که پولانسکي بهدست ميدهد. حذف رابطهي شخصي او با دوستدخترش هم که در کتاب اصلي حضور دارد و در فيلمنامه نيست، باز کد روشنيست. نکته اين است که شبح قهرمان ما در هيچکجاي فيلم عملگرايي ندارد. از اول قصه را مرور کنيد. در کافهاي نشسته است و با کارگزارش حرف ميزند. به چهرهي اطرافيان دقت کردهايد؟ انگار آنها را نميبينند. يکي حتا با تعجب برميگردد و لحظهاي آنها را طوري نگاه ميکند انگار که صدايي شنيده و کسي آنجا نيست. بعد در دفتر انتشاراتي جلسهاي برپاست که نشان ميدهد آدمهاي قبلي همه رد شدهاند و هيچکس مدير انتشارات را راضي نکرده است. با اينحال شبح ما آنقدر راحت پذيرفته ميشود که سؤال برانگيز است. در خيابان وقتي کتک ميخورد هيچکس توجهش به او جلب نميشود و تيمارداري هم در خانه ندارد. بعد هم که وارد قصهي اصلي ميشويم، هرجا که هست رابطههاي شخصي برقرار ميکند. در دزدي ناموفق فلشمموري کسي آنگونه که انتظار ميرود تنبيهش نميکند و اصلاً انگار اتفاقي نيفتاده. در هنگام نوشتن بيانيهي پس از محکومشدن آدام لنگ شکل ميزانسن جوريست که شبح ما گويي کروماکي شده و به صحنه اضافه شده است. پولانسکي کاملاً او را جدا از ديگران قاببندي کرده. با آمليا چنان سريع و بدون حاشيه رابطه برقرار ميکند که مخاطب شک ميکند اين همه نگهبان و مستخدم چهطور خبري را به گوش آدام لنگ نميرسانند. بعد هم هرچه جلوتر ميرويم همهچيز بيشتر شبيه قصهي شاه پريان بيمشکل پيش ميرود. تنها نکتهاش اين است که اگر قصههاي شاهپريان رو بهسوي روشني دارند، اينجا همهچيز شبح را بهسوي قربانيشدن دوباره پيش ميبرند. ماشين مايک را بيهيچ مشکلي برميدارد و بيرون ميزند. دوبار فرار بدون مزاحمت و شخصي را تجربه ميکند و ديدارش با وزير اخراجي و مخالف سرسخت آدام هم در خلوت است. سر آخر هواپيماي شخصي آدام لنگ او را برميگرداند و همهي مشاجره و بازگويي رازها در هواپيما و شخصي اتفاق ميافتد. در مرگ لنگ هم ديگر کسي اصلاً او را نميبيند. بازجويي پليس ساده است و ورودش به جلسهي معرفي کتاب منتشرشدهي آدام عجيب و بدون مزاحمت؛ و ... اين سياهه را ميشود با جزئياتي خيلي بيشتر نوشت. بگذاريد يک سؤال کليدي بپرسم. اگر در فصل رونمايي کتاب آدام لنگ ميفهميديم که قهرمان قصهمان يک شبح بوده (شبح مايک مکآرا در واقع) و داشته در تمام اين مدت حوالي آدمها و مکانهايي که کشته شده پرسه ميزده، تعجب ميکرديد؟ از يک پايان شيامالاني حرف ميزنم. مدل حس ششم. يا حتا پايانِ ديگرانِ آمنابار. او دوباره واکاوي ميکند، دوباره کشف ميکند، دوباره ثابت ميکند و دوباره هم کشته ميشود. انگار شبح مکآرا هم حق نداشته باشد رازي را فاش کند که مگوست. اين ايدهي بلندپروازانه شايد چيزي نباشد که پولانسکي آن را گردن گيرد اما تمام زمينههاي برداشت اينگونه را چيده و گفتم که، اثر فارغ از خالقش حيات دارد و ميتواند تفسير شود.
+
نويسندهي در سايه فيلميست از دل يک دوران ديگر. از آن فيلمهايي که ميشود خيلي بعدتر به آن برگشت و ارجاع داد. شبيه کاري که با فيلمهاي سينماگران بزرگ دهههاي پيشين ميکرديم. چندسال است همهي ارجاعهامان به دهههاي پيشين اشاره دارد. فيلمهاي بزرگ ساخته ميشوند اما انگار تاريخمصرف دارند. حداقل فيلمسازان بزرگ کمتر فيلم قابل ارجاع (مثل آن قديميها) تحويلمان ميدهند. اين هديهي گرانقدر پولانسکي را کنار شاهکار متأخر وودي آلن يعني ويکي کريستينا بارسلونا بهعنوان کشفهاي نسل تازه از فيلمسازان بهنام، براي خودمان سند ميزنيم. با اين فيلمها کلي کار داريم. خيلي چيزهاست که بايد در آنها کشف و ستايش کرد.

