آواتارنویسنده و کارگردان: جیمز کامرون
بازیگران: سام ورثینگتون، زو سالدانا، سیگورنی ویور، میشل رودریگوئز
محصول ۲۰۰۹ آمریکاو انگلستان، ۱۶۲ دقیقه
محصول ۲۰۰۹ آمریکاو انگلستان، ۱۶۲ دقیقه
آواتار: نسخهي سينمايي
جيمز کامرون را حالا کاملن ميتوان يک مؤلف/خالق دانست. اگرچه سالها از دوران خلقکنندهها گذشته و نسل نويسنده/کارگردانها تقريبن رو به انقراض است اما کامرون بهمعناي واقعي کلمه، يک خالق/ Creatorاست. براي هر داستانَش جهاني منحصر به آن ميسازد، آدمها و زبان و ويژگيهاي مقطع قصهاش را دوباره از نو کشف کرده و پالايش ميکند و خودش را در اين دنياي تازه غرقه ميکند. از سوي ديگر بهعنوان يک کارگردان مؤلف با تکيه بر ۹ فيلمي که در کارنامه دارد امروز ديگر ميتوان گفت که او نشانههاي خودش را دارد و حتا يک متن غريبه را هم ميتواند به سهولت به فيلمَش منتقل کند. اين مؤلف/ خالق در آواتار يک ويژگي ديگر را هم کسب کرده و آن اعتمادبهنفس و اطمينان به خود است. اينجا ديگر بحث جاهطلبي در ميان نيست. جاهطلبها کار بزرگشان را انجام ميدهند؛ خواه زمين بخورند، خواه موفق شوند. آواتار حکايت ديگريست. کامرون کاري را با جزئيات کامل و بيهيچ کمفروشي به سرانجام رسانده که حتا براي جاهطلبترين کارگردانان تاريخ هم ريسکي بزرگ محسوب ميشود. اينکه پس از موفقيت همهجانبهي تايتانيک اصلن چه فيلمي بسازي که در عظمت و ساخت و اقبال هنري و تجاري کم از آن نداشته باشد يک داستان است، و اينکه يک حماسهي ديگر از نو تدارک ببيني بيآنکه ذرهاي به شکست فکر کني، داستاني ديگر. در نخستين مواجهه با آواتار اينهاست که ديده ميشود. پادشاهي بر زمين ـ لقبي که کامرون پس از گرفتن اسکار بهترين فيلم براي تايتانيک به خودش داد ـ انگار کم است و او قلمرويي تازه براي خودش باز کرده. حالا فيلمَش پرفروشترين فيلم تاريخ سينماست و خودش ده سال پس از رؤياي تايتانيک، رؤيايي تازه در سينما و گيشه، توأمان، خلق کرده. پيش از آنکه آواتار نمايش داده شود، خيليها فکر ميکردند تايتانيک اينبار ديگر غرق خواهد شد؛ اما کامرون مطمئن بود. آواتار محصول اعتمادبهنفس و اطمينان اوست.
اما قصه. آواتار، وسترنِ جيمز کامرون است. اگر فيلمسازان دوران تازه هرکدام وسترنشان را در بازگشت به حالوهواي قديمي تدارک ديدند و سعي کردند فيلمي مدرن يا قصهاي بينقص را در آن حالوهوا روايت کنند، اينجا کامرون همهي قواعد ژانر را به يک فضاي فانتزي برده و در دنيايي نو، يک وسترن ساخته است. آواتار چنانکه بهدرستي و در جاهايي به طعنه نوشته شده تا حد زيادي مشابه داستان حضور جان اسميت در آمريکاي سالهاي نخست کشف و مواجههي او با پاکاهانتس و عشقيست که ميانشان شکل ميگيرد. اين نه البته تحتتأثير انيميشن والتديزني ـ چنان که از سر ناآگاهي از واقعي بودن قصه، در تخريب کامرون نوشته شدهـ ، که در تأثير مستقيم از قصهي اصلي است. داستاني که منبع الهام ترنس ماليک در شاهکار متأخرش دنياي نو نيز بوده؛ و اتفاقن فضاسازيهاي کامرون تاحدي تحتتأثير ماليک در آن فيلم نيز هست. جز اين، فرمولها همانيست که يک وسترن را شکل ميدهد. ورود غريبهاي به حريم امن سرخپوستها، خوديشدناش، اهلي کردنَش، گمان خيانت و طردشدن قهرمان و بعد، بازگشت او در مقام يک رهبر آرماني در زماني که قوم اصيل زير چرخدهندههاي دنياي مدرن درحال خردشدن هستند، همانيست که يکي از آشناترين زيرگونههاي وسترن را ميسازد. اصلن مگر آن جيغ نيتري، غير از گلايههاي روباه در شازدهکوچولوست که «چرا مرا اهلي کردي؟»؛ جز اين خط داستاني محکم ـ چه کساني ميگويند آواتار قصه ندارد؟ ـ فيلم کامرون پر از نشانههاي آشناي دنياييست که اندکي شناخت از فيلمهاي پيشينَش يادمان مياندازد هرکدام را کجا ديدهايم و کجاي جهان مؤلف فيلمساز قرار داريم. جابهجا در ايده و اجرا، ترميناتورها، بيگانگان و تايتانيک پيش چشم ميآيد و حتا ضعفهاي داستانگويي آواتار هم حاصل وفاداري کامرون به دنياي خودش است. اينکه اصولن دوست دارد قصهها هزارويکشبي روايت شوند و سروته مشخص و کامل داشته باشند ـ آنچه باعث شده قصهي آواتار عملن دير شروع شود ـ و پايانِ بهشدت خوشبينانهاش که ميراث وفاداري کامرون به رؤياست، حاصل اين نگاه است؛ و اگر نبود علاقهي او به اميدبخشيدن، شايد نميتوانست تلخي را تا ته پيش ببرد. چه آنگونه که در بيگانگان در تمام لحظاتي که ريپلي، دخترک را در آغوش از اينسو به آنسو ميکشد دلمان در آن همه سياهي و پليدي پي روزنهي اميد ميگردد، چه بعدتر در ترميناتور ۲: روز داوري آنهنگام که سارا و جان پي سرپناه، بيجاي گريز، خود را تسليم ميبينند تا باز که خود کامرون روزني تازه باز ميکند، چه وقتي در تايتانيک قصهاش اصلا عاشقانهاي ناکام است و سعي ميکند اميد را به پايان فيلم در شکل يک رؤيا تزريق کند و چه حالا در اينجا، که درخت راز ميافتد و دختر در اوج نااميدي، نابودي مطلق را ميبيند و آن اسلوموشنهاي افسانهاي کامرون متقاعدمان ميکند همهچيز تمام شده است. با اينحال، اينجا هم اميد هست و طبيعت به نجات خود برميخيزد تا دريابيم لوکيشن وقوع اين قصه، چرا يک متروپوليس آخرالزماني يا صحرايي خشک و بيآبوعلف انتخاب نشده. کامرون حتا در نسخهپيچي آخرالزمانياش هم اميد دارد و در جهانبينياش رؤيا را ستايش ميکند؛ همانگونه که در سينما هم به رؤيا ايمان دارد.
آواتار: نسخهي سهبُعدي
آنچه جيمز کامرون در پايان اولين دههي هزارهي تازه و در يکي از تاريخهاي تعيينشده براي پايان دنيا ـ ۲۰۱۲ را که ديدهايد؟ ـ به سينما بخشيده، يک هديهي گرانبهاست. يک انقلاب تکنولوژيک است. اضافهکردن يک گزينهي جديد است به پيششرطهاي سينما براي نزديکترشدن به لمس رؤيا. کامرون، کاري به يک يا چند دوربين اضافهتر براي دادن سهبُعد به تصاويرش ندارد. او پديدهي 3D Imax را بهچشم يک اسباببازي تازه هم نديده است که حالا بخشي از مخاطبان جوانترش را با آن راضي کند. دنياي سهبُعدي اصلن بخشي از آواتار است. انگار که تا امکان دسترسي تماموکمال به طراحي از اين نوع نبوده، آواتاري هم پديد نميآمده. کامرون براي اولينبار، ميزانسنهاي يک فيلم بلند ۱۶۲دقيقهاي را براساس سه بُعد طراحي کرده و دکوپاژ دوربينهاش را برمبناي سه بُعد نوشته است. اين تنها ادعا يا حدسوگمان نيست. بهطور آشکار، سکانسهايي در آواتار وجود دارد که براي نسخهي سهبُعدي طراحي و اجرا شده است. بار اول که نسخهي عادي فيلم را ديدم، اين سکانسها چنان واضح چنين خصيصهاي را در خود داشتند که براي تماشايشان روي پرده لحظهشماري کردم و همان سکانسها بهرغم انتظارم در نسخهي سهبُعدي، باز چنان مرعوبکننده و غيرمنتظره بودند که انگار قدم به دنيايي ناشناخته گذاشتهاي.
در آواتار، بُعد فقط پيشرَوي اجسام مقابل چشمان شما به مدد عينکي که بر چشم داريد، نيست. جاهايي هست که شما در ميانهي ماجرا ايستادهايد و بخشي از اتفاق پشت کاراکتر و بخشي مقابل او رخ ميدهد و اينچنين است که در نسخهي عادي، شما عملن بخشي از تصوير پسزمينه را از دست دادهايد. مثال چنين وضعي تعقيبوگريز اول جِيک در شب در ميان جنگل با جانوريست که به تعقيبَش مشغول است. دوربينهاي بيقرار فيلم لحظهاي از اين مقابله را از دست نميدهند و کامرون که خودش تدوينگر کاربلدي هم هست، با پلانبندي و تقطيعَش يک کلاس درس کامل تدوين به پا ميکند. مثال ديگر و عکس روند پيشين در ريتم، همان فصل اسلوموشن و آرام شکست است که پيشتر دربارهاش گفتم. جايي که باران تکهچوبهاي گداختهشده، براي چنددقيقهاي بر جنگل فرو ميريزد و باز اين رنگهاي گرم سرخ و نارنجيست که پهنهي ديدي را که تا اينجا پر از آبي و سبز سرد شده، پر ميکند و تأثيرگذاري سکانس شکست را با از بين بردن آرامشي که تا اينجا جنگل آرام براي ما داشته، دوچندان ميکند. اصلن معتقدم بخشي از دليل اهميت نسخهي سهبُعدي آواتار در اين است که تو را بخشي از آن سرزمين ميکند، عاشق آرامش حاکم بر آن ميشوي و وقتي اين آرامش به آتش کشيده ميشود، همذاتپنداري بينهايتي که کامرون بهعنوان فيلمساز از تو ميگيرد، کار خودش را ميکند و مقابل اتفاقات نهايي خلعسلاح شدهاي. اين تفاوتيست که شايد خيليها، ميان دو نسخه، دنبالَش ميگردند و معتقدند نبايد فيلمي که داستان تعريف ميکند، فرقي ميان نسخهي عادي با سهبُعدياش باشد و هرآنچه را در اين ميتوان ديد، در آن يکي هم بايد حس کرد.
+
... و آنچه مکتوب شد، همه در ستايش يک رؤيا بود. زمان که بگذرد و از اين فضاي فعلي که فاصله بگيريم، با جزئيات بيشتر و دلايل محکمتري ميتوان دربارهي آواتار و سينماي جيمز کامرون صحبت کرد. مسلمن اين نخستين تجربه در لمس مستقيم رؤيا، مشکلاتي هم دارد و داستان جاهايي لنگ هم ميزند و چنان که در متن هم گفتم، ابتدا و انتهاي روايت تاحدي دچار زيادهگوييست، اما همهي اينها را ميتوان به پاس رؤيايي که محقق شده و دنياي تازهاي که کامرون به ما بخشيده، ناديده گرفت. فعلن ما سرخوش اين رؤياي تازهايم و ستايش، تنها کاري که از ما ساخته است.