کارگردان: مارتین اسکورسیزی
نویسنده: لائتا کالوگریدیس؛ براساس رمانی از دنیس لهان
نویسنده: لائتا کالوگریدیس؛ براساس رمانی از دنیس لهان
بازیگران: لئوناردو دیکاپریو، میشل ویلیامز، بن کینگزلی، مارک وونسیدو و مارک روفالو
محصول ۲۰۱۰ آمریکا، ۱۳۸ دقیقه
محصول ۲۰۱۰ آمریکا، ۱۳۸ دقیقه
وودي آلن جايي دربارة کارنامة فيلمسازياش گفته بود پير شديم اما تهاش يک فيلم شبيه برگمان (فيلمساز محبوب زندگياش) نساختيم. دربارة جزيرة شاتر اين حداکثر چيزيست که ميتوان در توجيه آنچه روي پرده بهعنوان تازهترين ساختة مارتين اسکورسيزي مقابل چشمانات است گفت. اينکه اسکورسيزي هم به اين نتيجه رسيده که پير شده و هنوز نتوانسته فيلم بزرگاش را بسازد. اين حس وقتي تشديد ميشود که فعاليتهاي تازة او را در اينسو و آنسو دنبال کنيم. علاقة بيحدي که به تاريخ سينما و بزرگداشتهاي آن نشان ميدهد، فعاليتهاي متعددش در حواشي سينما و اينکه يکباره از کيارستمي و فيلمسازي ديجيتال تعريف کرده و خودش را به تکنولوژي روز و سينماي روز علاقهمند نشان ميدهد. انگار که اصلاً هم مهم نيست او سازندة شاهکارهايي چون راننده تاکسي و گاو خشمگين است و نيازي به رفتن چنين راهي ندارد؛ که فيلمساز مؤلف اگر دنياي خودش را بارها هم تکرار کند، نکتههايي در اين دنيا هست که ديگران ميتوانند از کشفاش لذت ببرند و اين شاخبهشاخپريدنها نهتنها حسن نيست، که فقط دريغ آن دنيا از هواداران واقعياش است.
جزيرة شاتر در اولين مواجهه خيلي صريح با تو روشن ميکند که اين فيلم مارتين اسکورسيزي نيست. ميتوان پشت تکتک پلانها حضور يک فيلمساز کاربلد را ديد و او را تحسين کرد اما هيچيک از عناصر اين دنيا از سينماي اسکورسيزي نميآيند. فيلم بهطور مشخص وامدار همة چيزهاييست که در اين مدت فيلمساز را احاطه کرده و او در ميانشان نفس کشيده و از آنها تأثير پذيرفته است. بگذاريد تکتک آنچه را در نخستين مواجهه با جزيرة شاتر بهعنوان نمادها و نشانههاي آشنا شناسايي کردم، با هم مرور کنيم.
قصه: پيش از هر فيلم و داستان ديگري، جزيرة شاتر داستاناش شباهت غيرقابل انکاري با فيلم خوب هويت ساختة جيمز منگولد دارد. فيلمي کمتر ديدهشده (در مقايسه با فيلم اسکورسيزي حداقل) دربارة يک بيمار رواني که خودش را در قالب شخصيتهاي ديگري ـ يعني حتي پيچيدهتر از فيلم فعلي که بحث يک شخصيت است ـ در يک داستان بيرون از محلي که گرفتارش است گذاشته و سعي ميکند از گذشتهاش و آنچه بر او رفته، رهايي پيدا کند. حجم غافلگيري و حيرت مخاطب جزيرة شاتر از پيچهاي قصه، با چنين پيشزمينهايست که براي من مشخص نيست. کسي که هويت را ديده باشد دقيقاً از نيمة مسير ميتواند حدس زند ماجرا چيست و کارآگاه دوم چرا اين چنين با فاصله از قهرمان رفتار ميکند و بهعمد در اتفاقهاي قصه هيچ کنشي ندارد. بخش گذشتة قصه هم که شباهت فراواني با ديگران آمنهبار دارد. قصة زني که بچههاش را کشته و حالا نميتواند به آنچه انجام داده باور کند، ميان زن و مرد داستان جزيرة شاتر تقسيم شده و به فصلهاي بهظاهر رمانتيک و در عين حال تلخ اما در واقع فاجعهاي مثل فصل اولين رؤيا/ کابوس کامل تدي دنيلز در خانة آتشگرفته ختم ميشود. غير از اين دو، جزيرة شاتر يکي از اولين اثرگذاريهاي کلان سريال گمشده/ LOST بر مديوم سينماست. فارغ از حالوهوا که در بخش بعدي سراغاش ميروم، معدود تفاوتهاي قصة جزيرة شاتر با هويت، بيش از هرچيز يادآور قصة فرعي کاراکتر هيوگو در گمشده و فرضيهايست که البته بعدها باطل شد اما در چندين قسمت از مجموعه، نويسندگان روي آن مانور فراواني دادند. اينکه هيوگو بيماري روانيست و تمام داستان سقوط هواپيما و زندگي در جزيره، توهم او درون بيمارستان است. او دوستي خيالي را ميبيند که در تيمارستان همراهاش بوده و حالا در جزيره هم هست و بعد در نمايي مشابه ـ دقيقاً مشابه، اغراق نميکنم ـ با سکانس مرگ چاک در همين جزيرة شاتر از بالاي صخرههاي چسبيده به دريا به پايين سقوط ميکند. در گمشده، ليبي، زني که هيوگو را دوست دارد و بعدتر کشته ميشود هم در اشارهاي هنوز رمزگشايينشده در همان بيمارستان رواني ديده ميشود و ژوليت هم که به دارودستة بن وارد ميشود و بعدتر از کار آنها ابراز نفرت کرده و تلاش به جدايي ميکند، ميتوانند هردو در کاراکتر دکتر غارنشين جزيرة شاتر جمع شده باشند. فيلم البته اشارههاي جا و بيجاي ديگري هم به فيلمها و سريالهاي متأخر دارد که در حوصلة اين نوشته نيست.
حالوهوا: بيشک و قبل از هرچيز ديگري بايد از خود گمشده مايه گذاشت. حجم تأکيد روي جزيره و مرزبنديهاي آن، فضاسازيهاي اسکورسيزي از خوديها و غيرخوديها و مرزهاي ممنوع و نشانههاي ناشناخته و مرموز ـ مثل آن فانوس دريايي که قرار است کليد معما در آنجا باشد ـ و در کنار همة اينها شکل کلوني آدمهاي گردآمده در جزيرة شاتر بيشک قبل از هرچيزي مخاطب را ياد گمشده مياندازد. بعضي جاها اصلاً کدها چنان آشناست که انگار داري بخشي از يکي از اپيزودهاي گمشده را نظاره ميکني. بعد از اين است که پاي رومن پولانسکي وسط ميآيد. اگر پنج دقيقه از هرجاي جزيرة شاتر ـ به ويژه نيمة اولاش ـ را براي يک فيلمبين حرفهاي نمايش دهيد شک نکنيد که او در پاسخ اين سؤال که اين دنيا متعلق به چهکسيست بيشک نام پولانسکي را بر زبان ميآورد. نيمة اول جزيرة شاتر چنان تأثير آشکاري از دنياي پولانسکي گرفته که نميتوان نشانههاي اين نزديکي را نديد. سکانس نخست فيلم بر روي عرشة کشتي با آن رنگبندي و ميزانسن از قصد تصنعي چيدهشده، بيدرنگ ماه تلخ را يادآور ميشود و بعد قصه هرچه جلوتر ميرود بيشتر از قبل سروکلة جيک از وسط محلة چينيها در جزيره پيدا ميشود که در قامت تدي حرف ميزند و راه ميرود و هرآن انتظار داري اِوِلين از او بپرسد «درد هم داري؟» و جيک با آن دماغ بريدهشده بگويد «فقط وقتي نفس ميکشم»؛ هرچند بخشي از اين تشابه را هم بايد به تأثيرپذيري خود ديکاپريو از نيکلسن پس از فيلم قبلي اسکورسيزي مرتبط دانست که در بازيهاي ديگر او هم خودش را به رخ ميکشد. از ميانههاي فيلم شکل ميزانسنها و دکوپاژ پولانسکي، با استنلي کوبريک جا عوض ميکند. حرکات دوربين و نورپردازي شکلي ديگر ميگيرد و تأکيد بر عظيمنمايي و فخرفروشي دوربين جاي فضاي تيره و سياه نيمة اول را ميگيرد. به فصل حضور تدي در آن سياهچالههاي واقع در دالان پاييني تيمارستان نگاه کنيد و ببينيد کداميک از اين حرکات دوربين، با اين ميزان از خودنمايي را در فيلم ديگري از اسکورسيزي ـ حتي آن نمونههاي تاريخياش مثل عصر معصوميت، دارودستههاي نيويورکي يا هوانورد ـ به ياد داريد. براي يک حرکت سادة تدي در دالانها دوربين لحظهاي آرام نميگيرد و نور کمي که قطعاً روي نگاتيو حساسيت بالا ثبت شده تا چهره و بخشي از بدن ديکاپريو را روشن کند، اصلاً شگرد کوبريک ـ مثلاً در بري ليندون ـ است.
+
اما اين همة داستان نيست. جزيرة شاتر فارغ از همة اينها هم نميتواند گليماش را از آب بيرون بکشد. قصة معمايي فيلم، تقريباً از نيمه لو ميرود و اين، از يکسو حاصل ترسهاي فيلمساز از منطقي جلوهنکردن پيچ نهايي داستان است ـ که گفتم، باعث شده چاک را عملاً از نزديک وقايع کليدي قصه هم رد نکند ـ و از سوي ديگر به چينش بد بازيگراناش برميگردد که ميتوان مثلاً براي انتخاب بن کينگزلي بهعنوان کليشهايترين انتخاب تاريخ سينما در نقش رئيس يک بيمارستان رواني تمشک طلايي به انتخابکنندهاش داد. در کنار اين، اسکورسيزي با تمهيد مرعوبکردن تماشاگر ميخواهد از او امتياز بگيرد و پاي فيلم نگهاش دارد. از همان دقيقة نخست ورود به جزيره ـ شايد دقيقة پنج ـ موسيقي در سالن چنان ميکوبد و نماها آنقدر از کلوزآپ ديکاپريو روي پردة عريض به اکستريم لانگشاتهاي جزيره و نماهاي هايآنگل قصر دکتر کاولي ميخورد که فرصت نفسکشيدن براي تماشاگر نميماند و تا بفهمد اين هياهوي به راه افتاده براي هيچ است، شايد چيزي حدود يک ساعت از زمان فيلم را اسکورسيزي از تماشاگرش برده، اما بعدتر فيلم آنقدر طولاني هست که تماشاگر حرفهاي، سرحوصله، کمتجربگي سازنده در اين ژانر را درک کند و از نشانههاي مختلف پي به اصل ماجرا ببرد.
اين ميان ميماند دو افسوس بزرگ؛ يکي براي لئوناردو ديکاپريو که فيلم به فيلم بيشتر ثابت ميکند چه بازيگر بزرگ و قابل اتکايي براي سينماي امروز شده و چهطور ميتواند يکتنه داستاني را که حتي لنگ ميزند، روي پا نگه داشته و تماشاگر را تا آخرين پلان متقاعد به همراهي کند، و دومي براي ماکس وونسيدو که براي يکي از آخرين حضورهايش با سن و سالي که دارد، چه انرژي بيحدي گذاشته و در اين ملغمة بيسروته، نقشآفريني طلايياش از دست رفته است.
جزيرة شاتر ادامة مسير دورشدن اسکورسيزي از سينماي خودش است. پس از بازسازي يک فيلم هنگکنگي در رفتگان که اکشني نااميدکننده بود و اسکار گرفتناش بيشتر به يک شوخي تاريخي زشت ميمانست، حالا جزيرة شاتر راه سقوط را هموارتر ميکند. بيخودي دلتان براي رفقاي خوب تنگ نشود. اين يک اسکورسيزي ديگر است که فکر ميکند فيلم بزرگاش را نساخته و بهدنبال آن فيلم بزرگ، مسير قهقرا را با سرعت هرچه بيشتر پشت سر ميگذارد. ما هم دلخوش به آن فيلمهاي طلايي قديميتر ميمانيم که ميدانيم فيلمهاي بزرگ سينماگر مؤلفي به نام مارتين اسکورسيزي بودهاند.
