
فراموشی
کارگردان: جوزف کوزینسکی
نویسندگان: کارل گجوسک و مایکل آرنت؛ بر مبنای داستانی از ج. کوزینسکی
بازیگران: تام کروز، مورگان فریمن، الگا کریلنکو، آندریا رایزبورو، نیکلای کاستر-والدو و ملیسا لئو
۱۲۴دقیقه، محصول ۲۰۱۳ آمریکا
نویسندگان: کارل گجوسک و مایکل آرنت؛ بر مبنای داستانی از ج. کوزینسکی
بازیگران: تام کروز، مورگان فریمن، الگا کریلنکو، آندریا رایزبورو، نیکلای کاستر-والدو و ملیسا لئو
۱۲۴دقیقه، محصول ۲۰۱۳ آمریکا
سال ۲۰۷۷. ۶۰سال قبل انسانها از حملهی موجودات فضایی جان سالم به در بردهاند اما زمین دیگر قابل سکونت نیست. مهاجران در سیارهی تیتان پناه گرفتهاند و انرژی موردنیازشان را از تبخیر آبهای روی زمین به دست میآورند. لاشخورها (عنوانی که به مهاجمان بازمانده داده شده) روی زمین سعی میکنند به زندگی ادامه دهند اما انسانها به واسطهی پهپادهایی که در اختیار دارند با آنها میجنگند. وظیفهی تعمیر و مراقبت از این پهپادها برعهدهی تیم دونفرهای متشکل از جک هارپر (کروز) و ویکتوریا (رایزبورو) است که جایی میان زمین و تیتان روزهای آخر مأموریت را میگذرانند. حافظهی آنا برای به یادنیاوردن آنچه در جنگ بر سرشان آمده، همانند دیگر بازماندگان پاک شده اما جک خاطراتی محو از یک زن در ذهن دارد که انگار زندگیشان به هم گره خورده بوده. همهچیز شکل روتینش را دارد تا روزی که جک روی زمین سقوط سفینهای را میبیند و در محل سقوط با زن رؤیاهاش روبهرو میشود که در کابین سفر به خواب دلتا فرو رفته. خیلی زود میفهمیم او همسر جک، جولیا (کریلنکو)ست و آنچه از ذهن جک پاک شده، چیزی ورای خاطرات جنگ است...
جوزف کوزینسکی را در همان فیلم اولَش «ترون: میراث» کشف کردم. هنوز تب سهبعدیسازی تازه بود و «ترون» هم در آگهیها کار پرزرقوبرقی بهنظر میرسید. فیلم را در واپسین روزهای اکران در سالنی خلوت اما در بهترین شکل ممکنش (سهبعدی و روی پرده آیمکس) دیدم و در عمق تصویرسازی و حالوهوای حاکم بر آن غرق شدم. نوعی بازیگوشی توأم با احترام به هدیههای سلاطین پیشین ژانر در نخستین فیلم کوزینسکی وجود داشت که کارش را ویژه میکرد. جز این، تسلطش بر تکنولوژی و دکوپاژ سهبعدی خاص خودش (که جاهایی تنه به تنهی انیمیشن و نقاشی میزد اما از جهان فیلم بیرون نبود) باعث شد برای دیدن فیلم بعدیاش منتظر بمانم.
حالا انتظار به پایان رسیده و «فراموشی» (که بهشخصه ترجمهی «نسیان» را برای آن بیشتر میپسندم) ثابت میکند نشانههای آن فیلم اول، نه تنها اشتباه نبوده، که حالا و با فیلمنامهای بهتر (از نویسندهی «میس سانشاین کوچولو» و «داستان اسباببازی ۳»)، کوزینسکی میتواند یکی از امیدهای هالیوود در طراحی و فضاسازی آخرالزمانهای انتزاعی و خلوت باشد. کسی که بلد است میان داستان دور از دسترسَش، فضا بسازد، روابط انسانی خلق کند و به «عشق» جان دهد. زمان نمایش «ترون: میراث» به فصل پایانی فیلم اشارهای ویژه کرده بودم: جایی که دو عاشق قصه، از پس همهی آن جنگ مهیب و ویرانگر و تجربهی سخت زندگی، در اتوبان منتهی به شهر، تنها و در آرامش، به زندگی معمول بازمیگشتند، و هنر کوزینسکی نماهای درشت و نزدیکی بود که از این دو گرفته بود؛ بیتوجه به فرمَش در همهی سکانسهای پیشین و بیاعتنا به پایانهای کلاسیک ژانر. در «فراموشی» آن فلاشبکِ یادآور رابطهی جک و جولیا که در تمام اثر جاری است، از همین جنس جلوه میکند، یا ایدهی آن گلدان کوچک حفاظتشده به دست جک، یا استخر شیشهای میان ابرها که معنی دقیق واژهی «آرامش» به نظر میرسد. این حاصل یک چیز دیگر هم هست: دوربین کوزینسکی رابطهی خوبی با بازیگرانَش دارد و اینجا هم همانند جف بریجز و اولیویا وایلد فیلم قبلی، تام کروز و الگا کریلنکو درخشانند، و آن آرامش در دل بحران که دربارهاش صحبت شد، از همین رابطهی خوب کارگردان و بازیگرانَش میآید. در کنار اینها، کوزینسکی، جهان سهبعدی درگیریها و اکشنَش را همانقدر ویژه میچیند که از او انتظار میرود (از یاد نبریم که منبع اقتباس، اینبار گرافیکنوولی از خود کوزینسکی است و همهی این جهان را خودش چیدمان کرده) و جا به جا هم به نمونههای حالا دیگر کالتشدهی این سینما، بیترس و دلهره از یافتن مشابهتها، ارجاع میدهد؛ کاری که در فیلم پیشین، واضحتر، با «جنگهای ستارهای» انجام داده بود.
هر دو فیلم کوزینسکی و جاهطلبیهاش (که گویا چندان هم به مذاق منتقدان آنسوی آب خوش نیامده) برای من یادآور روزگار ایدههای نبوغآمیز و پیشروِ اسپیلبرگ و لوکاس در سینماست. شاید بتوان کوزینسکی را هم در کنار ج. ج. آبرامز، فرزندان آن دورهی طلایی فانتزی در دههی هفتاد دانست؛ فرزندانی با اسباببازیهای گرانقیمتتر و البته کمی هم بزرگتر.
جوزف کوزینسکی را در همان فیلم اولَش «ترون: میراث» کشف کردم. هنوز تب سهبعدیسازی تازه بود و «ترون» هم در آگهیها کار پرزرقوبرقی بهنظر میرسید. فیلم را در واپسین روزهای اکران در سالنی خلوت اما در بهترین شکل ممکنش (سهبعدی و روی پرده آیمکس) دیدم و در عمق تصویرسازی و حالوهوای حاکم بر آن غرق شدم. نوعی بازیگوشی توأم با احترام به هدیههای سلاطین پیشین ژانر در نخستین فیلم کوزینسکی وجود داشت که کارش را ویژه میکرد. جز این، تسلطش بر تکنولوژی و دکوپاژ سهبعدی خاص خودش (که جاهایی تنه به تنهی انیمیشن و نقاشی میزد اما از جهان فیلم بیرون نبود) باعث شد برای دیدن فیلم بعدیاش منتظر بمانم.
حالا انتظار به پایان رسیده و «فراموشی» (که بهشخصه ترجمهی «نسیان» را برای آن بیشتر میپسندم) ثابت میکند نشانههای آن فیلم اول، نه تنها اشتباه نبوده، که حالا و با فیلمنامهای بهتر (از نویسندهی «میس سانشاین کوچولو» و «داستان اسباببازی ۳»)، کوزینسکی میتواند یکی از امیدهای هالیوود در طراحی و فضاسازی آخرالزمانهای انتزاعی و خلوت باشد. کسی که بلد است میان داستان دور از دسترسَش، فضا بسازد، روابط انسانی خلق کند و به «عشق» جان دهد. زمان نمایش «ترون: میراث» به فصل پایانی فیلم اشارهای ویژه کرده بودم: جایی که دو عاشق قصه، از پس همهی آن جنگ مهیب و ویرانگر و تجربهی سخت زندگی، در اتوبان منتهی به شهر، تنها و در آرامش، به زندگی معمول بازمیگشتند، و هنر کوزینسکی نماهای درشت و نزدیکی بود که از این دو گرفته بود؛ بیتوجه به فرمَش در همهی سکانسهای پیشین و بیاعتنا به پایانهای کلاسیک ژانر. در «فراموشی» آن فلاشبکِ یادآور رابطهی جک و جولیا که در تمام اثر جاری است، از همین جنس جلوه میکند، یا ایدهی آن گلدان کوچک حفاظتشده به دست جک، یا استخر شیشهای میان ابرها که معنی دقیق واژهی «آرامش» به نظر میرسد. این حاصل یک چیز دیگر هم هست: دوربین کوزینسکی رابطهی خوبی با بازیگرانَش دارد و اینجا هم همانند جف بریجز و اولیویا وایلد فیلم قبلی، تام کروز و الگا کریلنکو درخشانند، و آن آرامش در دل بحران که دربارهاش صحبت شد، از همین رابطهی خوب کارگردان و بازیگرانَش میآید. در کنار اینها، کوزینسکی، جهان سهبعدی درگیریها و اکشنَش را همانقدر ویژه میچیند که از او انتظار میرود (از یاد نبریم که منبع اقتباس، اینبار گرافیکنوولی از خود کوزینسکی است و همهی این جهان را خودش چیدمان کرده) و جا به جا هم به نمونههای حالا دیگر کالتشدهی این سینما، بیترس و دلهره از یافتن مشابهتها، ارجاع میدهد؛ کاری که در فیلم پیشین، واضحتر، با «جنگهای ستارهای» انجام داده بود.
هر دو فیلم کوزینسکی و جاهطلبیهاش (که گویا چندان هم به مذاق منتقدان آنسوی آب خوش نیامده) برای من یادآور روزگار ایدههای نبوغآمیز و پیشروِ اسپیلبرگ و لوکاس در سینماست. شاید بتوان کوزینسکی را هم در کنار ج. ج. آبرامز، فرزندان آن دورهی طلایی فانتزی در دههی هفتاد دانست؛ فرزندانی با اسباببازیهای گرانقیمتتر و البته کمی هم بزرگتر.
