برچسب‌ها

Place Beyond the Pines, The

مکانی آن‌سوی کاج‌ها

کارگردان: درک سیانفرانس
نویسندگان: د. سیانفرانس، بن کوچیو، داریوژ ماردر
بازیگران: رایان گاسلینگ، بردلی کوپر، اوا مندس، بن مندلسن و ری لیوتا
محصول ۲۰۱۳ آمریکا، ۱۴۰ دقیقه

داستان اول: لوک موتورسوار حرفه‌ای که زندگی‌اش را از راه راندن روی دیوارها می‌گذراند، آخرین شب اجرای یک‌ساله‌شان در شهری کوچک را پشت سر می‌گذارد. در خروج و میان جمعیت هواداران‌َش، رومینا (مندس) را می‌بیند که انگار از آمدن نزد لوک پشیمان شده. لوک او را تا خانه می‌رساند اما روز بعد با کمی کنجکاوی می‌فهمد از معاشرتی کوتاه در یک سال قبل، رومینا پسر او را به دنیا آورده. لوک سردرگم از موقعیت ناخواسته‌ی پدرشدن تصمیم می‌گیرد بماند و از رومینا و کودک‌َش حمایت کند اما کار چندانی برای انجام ندارد. آشنایی‌اش با رابین (مندلسن) سبب‌ساز سلسله‌دزدی‌هایی مسلحانه از بانک می‌شود و خشمی که هر روز بیش‌تر در لوک زبانه می‌کشد سرانجام او را به تک‌روی و مرگ می‌کشاند.
داستان دوم: آوری (کوپر) پلیسی است که لوک را به قتل رسانده. همسر و پسری شیرخواره دارد و در درگیری با لوک، زخمی شده. همین موقعیت، او را از یک پلیس گشت معمولی به قهرمانی محلی تبدیل می کند. وضعیتی که دلوکا (لیوتا) به‌عنوان سردسته‌ی پلیس‌های فاسد شهر تصمیم دارد از آن سوء‌استفاده کند. آوری که به تدریج پی به گستره‌ی فساد دستگاه پلیس می‌برد، مقابل این جریان می‌ایستد، و خیلی زود، سمبل مقابله با فساد در روزنامه‌های آمریکایی می‌شود.
داستان سوم: ۱۵سال بعد. پسران رومینا و آوری، حالا دوستان صمیمی هم شده‌اند. رومینا زندگی آرامی دارد و برخلاف قولی که لوک در آخرین لحظات زندگی‌اش از او گرفت تا به پسرشان بگوید همه‌ی این‌ها به‌خاطر عشق پدر به پسرش رخ داده، هیچ‌چیز از لوک به پسرش نگفته. در سوی دیگر، آوری برای انتخابات قضایی پیش رو در نیویورک آماده می‌شود. دستگیری پسرها درحین خرید مواد مخدر، آوری را وارد ماجرا می‌کند و او می‌فهمد که پسرش با فرزند رومینا و لوک در ارتباط است و بی آن‌که دلیل‌َش را بگوید پسرش را از این رابطه برحذر می‌دارد. اتفاقی که رخ نمی‌دهد و ادامه‌ی رابطه‌‌ی پسرها، همه‌چیز را با سرعت به سمت فاجعه‌ای قریب‌الوقوع سوق می‌دهد.

«مکانی آن‌سوی کاج‌ها» از ناامیدکننده‌‌ترین نتایج دل بستن به حاصل یک فیلم پیش از تماشا، و البته که در پی‌آمد آن، سرخورده‌گی بی‌حد پس از پایان است. نتیجه‌ای که از پس همین قصه‌ی متشتت و چندپاره‌ای که بالاتر ذکر مکتوب‌َش رفت هم، می‌توان گرفت.
این دومین فیلم مهم درک سیانفرانس، پس از «ولنتاین غم‌انگیز»، که تحسین‌های زیادی را برانگیخت و از فیلم‌های محبوب من هم هست، (خیلی قبل‌تر، در ۱۹۹۸، او یک فیلم بلند مهجور دیگر هم ساخته) یک جاه‌طلبی کامل حاصل از موفقیت فیلم جمع‌وجور قبلی است؛ حاصل استفاده از موقعیت «به چشم آمدن»، برای ساختن یک «حماسه‌ی شخصی» و نتیجه‌اش شکستی مطلق، به‌دلیل حجم زیاد اعتمادبه‌نفس جاری در فیلم. نکته این‌جاست که سه قصه‌ی ظاهرن در یک خط اما در واقعیت عینی، کاملن مجزا را، درست و در یک روال تعریف‌کردن، هر دهه ممکن است یک بار اتفاق بیفتد؛ اگر اتفاق بیفتد... و اصلن برای همین است که در کل تاریخ سینما فقط یک بار «پدرخوانده‌ی ۲» ساخته می‌شود. چرخه‌ی موردنظر فیلم‌ساز در سه قصه‌اش، با چند نشانه و نماد، شکل نمی‌گیرد، و از این مهم‌تر، داستان‌ها در پرداخت یک‌دست اجرا نشده‌اند و هرکدام ویژگی‌های بصری و روایی خاص خود را پیدا کرده‌اند؛ باز مثلن در قیاس با نمونه‌ی مرجع تعریف داستان‌های موازیِ در ظاهر مرتبط ولی در مواجهه‌ی بی‌واسطه، مجزایی چون «پدرخوانده‌ی ۲». کوپولا آن‌جا دو مقطع زمانی خیلی دورتر از روایت پانزده‌ساله‌ی سیانفرانس را موازی هم تعریف می‌کند اما تو لحظه‌ای در هم‌سوبودن این دو روایت و رسیدن به نتیجه‌ی مشترک موردانتظار فیلم‌ساز تردید نمی‌کنی.
سیانفرانس در ۴۵دقیقه‌ی اول نوید یک نئونوآر به سبک «درایو/ بران» را می‌دهد؛ با اتمسفر مردانه‌ی تمام‌عیار (که در سکانس‌هایی حتا از سبک کارگردانی نیکلاس ویندینگ‌رفن در آن فیلم هم فراتر می‌رود). اما بعد از آن، گستره‌اش را تا محدوده‌ی «حماسه‌ی پدران و فرزندان» از جنس اساطیر یونانی باز می‌کند و درباره‌ی «میراث خون» حرف می‌زند، و به کلی، فیلمی دیگر با بازی بردلی کوپر می‌شود که ریتم و فضا و نگاه قیم‌مآبانه‌اش، آزارم می‌دهد. جوری که پس از پایان ۱۴۰دقیقه فقط می‌شود گفت «حیف آن ۴۵دقیقه‌ی اول».
راستَ‌ش این‌که، از این بدتر نمی‌شد همه‌ی امیدی را که پس از «ولنتاین غم‌انگیز» به درک سیانفرانس بسته بودیم، بر باد داد. آن نیم‌ستاره‌ی بالا در کنار نام فیلم را هم برای شروع رؤیایی‌اش در نظر بگیرید. رایان گاسلینگ که مُرد، از سالن سینما بیرون بیایید، یا دستگاه پخش‌تان را خاموش کنید. مطمئن باشید چیزی از دست نخواهید داد.